کسي را که خيلي دوست داري ، زود از دست مي دهي
پيش از آنکه خوب نگاهش کني ، پيش از آنکه تمام
حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت
را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا بال ميگيرد و
دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي
که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت
کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشی......
نوشته شده توسط یه عاشق... در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت
بر سر در عاشقی نوشته اند:
معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز
من از بوی نگاه نازنینت خاطره ها دارم
دستم به بودنت عادت دارد وبا این همه نیاز...
در سر برگ دفترم نوشته ام
چشمت همه ناز است و قلبم همه نیاز...
نوشته شده توسط یه عاشق... در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت
آن چه را که در دلت پنهان کرده ای من آشکارا در کلام
می ستایمش گرچه خوب می دانم بازگشت به ساعت های
گذشته یاد آور خاطراتی است که در فضای بی کران اندیشه
هایم عجیب بوی دل تنگی دارد اما عطر بودن را اکنون تنها
در لابه لای لحظه های گذشته ام حس می کنم اگر نوشتم نه
اینکه از تکلم خسته باشم نه هرگز! نوشتنم بهانه ای بود
که روزهاست در پیچ و تاب افکارم در نقطه نقطه افکارم
تکرار می شود نوشتم تا بماند تا فراموش نکنم شامگاههایی
را که در ساحل انتظار رو به سوی دریای تقدیر نشستم و
گستاخانه موج های سر کش را به چشم ستودم .اگر نوشتم
به بهانه ی این بود که دیگر شب ها نامت را در گوش
ستاره های آسمان زمزمه نکنم و روز ها با ثانیه ها بیگانه
نگردم برای اینکه دوباره مجبور نباشم چراغم را بفروشم تا
در تاریکی دعای خالصانه ام را بدرقه ی راهت کنم اکنون حرف
هایم را گفتم در پهنه ی دلم جز چند آرزوی سرخورده هیچ نیست
و چاره ای ندارم جز اینکه دیگر عنان لحظه هایم را به دست
سرنوشت بسپارم و افکارم را در غل و زنجیر اراده های پر
طنین رسوایی اسیر سازم بال گشودم به سرزمین خاموشی
گرچه به اختیار و به اراده ی من نیست ولی باز هم پر معنا
و زیباست من از همین جا از میان سکوت هایم از ژرفای دل
فریاد می زنم فریاد سکوت هایم را تنها تو نیستی که می شنوی
و معنای حرف هایم را تنها تو نیستی که می دانی صندلی رویا
هایم گرچه هنوز خالی است ولی عابری هر روز دقیقه هایش را
در آن جا می گذراند حرف هایم گرچه رنگ تکرار ندارد ولی
خوب می دانم زمزمه اشتیاق آن سال هاست که تکرار می شود
و این تکرار زیباست .....
نوشته شده توسط یه عاشق... در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت
آرزو های طلایی ای که احساس می کنم همه اش خاک شده
مرگ یا چیزی یا کسی وحشت کنم
را خالصانه تقدیم کرده ا
نوشته شده توسط یه عاشق... در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز....
روزی که این وبلاگو ساختم با خودم فکر کردم شاید چیزی باشه که نخوام منو بشناسید.... حالا میبینم فرقی نمیکنه....
بالا تر از سیاهی که رنگی نیست.... اسمم وحید...اگه مطلبی داشتید خوشحال میشم یه میلم ارسال کنید تا با اسمتون
اونو ثبت کنم... vahid_wearing_black@yahoo.com
نوشته شده توسط یه عاشق... در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت

رازقی پرپرشد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم
دلم می خواد گریه کنم
برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی
دلم می خواد گریه کنم
برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی
وقتی که قلبا و گلا
شکسته و پرپرشدند
وقتی که باغچه عشق
سوختند و خاکستر شدند
من و تو از گل کاغذی
باغچه ای داشتیم توی خواب
با خشتای مقوایی
خونه می ساختیم روی آب
وقتی که ما توی جشن شب
ستاره بارون می شدیم
وقتی که پشت سنگر سایه ها پنهون می شدیم
از نوک بال کفترا
خون پریدن می چکید
صدای بیداری عشق
رو خواب شب خط می کشید
دلم میخواد گریه کنم
برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی
دلم می خواد گریه کنم
برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی
دلم میخواد...
نوشته شده توسط یه عاشق... در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت
|
مادرم ، ای که برکویر قلبم ترنم بارانی، بگذار تا همیشه میهمان زلال نگاهت باشم. و رنگین کمان مهربانیت را به تماشا بنشینم. بگذار میهمان صفای قلبت باشم. تویی که در صحرای غریبی ، وجود صمیمیت ، تنها سایه سارم بود. تویی که دریچه قلبم را با عشق و محبت گشودی و باعاطفه لبریز کردی. لبخند زیبایت را صدای گرم و مهربانت را و نگاه عاشقانه و معصومت را دوست دارم...
من چه گویم که تحفه تو کنم ای تو شعر مجسم! ای مادر! ای صدایت هنوزها و هنوز خوش نشین وجودم ، ای مادر! مادر! ای قصه ات بزرگترین! که زمان نیز با تو همتا نیست اینک، اینک منم همان کودک باز در گوش او، تو قصه بگو با همان شوق و با همان خواهش من خموشم ، بگو، تو قصه بگو! |
نوشته شده توسط یه عاشق... در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط یه عاشق... در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت
25۰ سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
.
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
اي کاش همه وقت ، جواب صداقت
ها بدون ثمر نباشه
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت
وقتی میخواستی بری گفتی یه روز میایی و منو با خود میبری...گفتم:آنروز کی میرسد؟!
گفتی زود... و اکنون سال ها از آن روز میرود و از آن روز موعود خبری نیست!

نوشته شده توسط یه عاشق... در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
love is something silent , but it can be louder than onything when it talks
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن
life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني
love is when you find yourself spending every wish on him
عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد
love is like a flower which blossoms whit trust
پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد
no matter what the question is love is the answer

نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت
|
| |||
|
نوشته شده توسط یه عاشق... در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت
آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه اگه حتي به دو بار كشيد اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره اگه اين كارو كرد اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه اگه نشد اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد اگه غير از اين بود اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره اگه غير از اين شد اون عشق نيست اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ... من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي... حالا دومين باره که عاشقت شدم اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ... از هر چي سيبه منتنفرم
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت
يكي بود يكي نبود...
یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود
يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا
نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند
اونکه موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند
با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها
زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا
قصه ها به سر رسید
اونکه موند یه قصه ساخت
اما هی هستی شو باخت
گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا
اون به عشقش نرسيد هيشكي خوابشو نديد
گل يادش رو نچيد
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت
فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را به همه ی شما عاشقان آن حضرت تسلیت عرض مینمایم...
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت
نکته ۱ : هرگز فکر نکنيد که فردي که شما عاشق او شديد از شما بدش مياد !! هرگز اين طور نيست ! چون تمام انسان ها نسبت به روابط عاطفي ديگران احساس مطقابل بودن دارند ! پس بدون هرگونه ترس و لرز برو جلو بهش بگو که چه قدر دوسش داري !
نکته ۲ : به هيچ عنوان اين جمله رو تکرار نکن : « در يک موقعيت مناسب بهش ميگم » با گفتم اين جمله شما همه موقعيت ها رو نامناسب ميبينيد !! طبق دستوري که در نکته ? گفتم فرد که نميخواد شما رو بخوره !! تازه اگه تو هم مثل من پسري و فردي که عاشقش شدي پسره و ميترسي که بهش بگي بعدا برات درد سر ايجاد کنه يعني اينکه بهش خيلي بر بخوره و ناراحت بشه و بگيره تو رو يه کتک درست و حسابي بزنه و اين حرفا بايد بگم سخت در اشتباهي !! امکان نداره که فرد اين کار رو با تو بکنه !! تو اگه به بدجنس ترين آدم دنيا هم بگي دوست دارم « البته واقعا عاشقش باشي » به تو احترام ميذاره و اگه تو رو نخواد ميگه !!
نکته ۳ : معني عشق سکس نيست !! خيلي ها فکر ميکنن که وقتي بهشون ميگم دوست دارم يعني لباساتو در بيار و ... اما نه عشق حسي يه که تو فرد به وجود مياد تا فرد اساسي ترين نياز خودشو برطرف کنه !! گاهي اوقات فرد نيازي رو در خودش ميبينه که نميدونه چيه ؟! بعد از مدتي يه نفر رو ميبينه و بي اعتنا از کنارش رد ميشه ! بعد از گذشت چند روز اون فرد رو دوباره ميبينه و اين دفعه ميره تو فکرش کم کم اين حس خودش رو نشون ميده تا اينکه فرد کاملا عاشق فرد مورد نظر ميشه !! اونوقته که فرد ميخواد به هر قيمتي که شده با اون فرد ارتباط برقرار کنه حتي اگه شده تلفني هم باهاش حرف بزنه کافيه ، شنيدن صداي طرف مقابل براي اون آرامشي رو به همراه مياره که حتي با قوي ترين مسکن هاي دنيا نميشه به دست آورد !نگاه کردن تو چشماي اوني که دوسش داري به تو جرعت اينو ميده که حرف دلتو بهش بزني تا احساساتت رو بيرون بريزي !!
نکته ۴ : چطوري بفهمم که فرد مقابل هم بعد از اينکه من به اون همه چيز رو گفتم منو دوست داره ؟
در بعضي موارد خيلي راحته !! يعني مثل خود من بعضي ها خيلي زود احساساتي ميشن و جواب ميدن يعني اگه خوشش بياد ميگه باشه ! « در اين مواقع خيلي عجله نکنيد و به فرد بگيد که : فردا بازم هميدگر رو ميبينم ، با اين کار به فرد اجازه ميديد تا بيشتر رو اين مسئله فکر کنه به جواب بهتري برسه بعد وقتي که دوباره اونو ديديد بهش ميگيد که چرا به اون گفته بوديد که برو ، فردا دوباره ميبينمت !!
فعلا تا همینجا کافیه چون وقت ندارم باید برم سراغ بقیه کارهایی که تو زندگی دارم اگه با مشکلی برخوردید حتما نظر بدید تا من ببینم چی میشه اگه تونستم براتون بیشتر مینویسم !
نوشته شده توسط یه عاشق... در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
هزاران هزار بارقسم خوردم که هرگز نام تو را بر زبان نیاورم..اما چه کنم که همان قسم هم به نام تو بود!!
نوشته شده توسط یه عاشق... در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت
با سلام به همگی...vahid_wearing_black این آی دی منه...اگه دوست داشتین من اهل چت هستم...
خوشحال میشم با شما آشنا بشم...فعلا...![]()
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه نهم دی 1385 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت
خندیدم گفتند : دیوانه است!!!
گریه کردم گفتند: افسرده است!!!
عبادت کردم گفتند :خرافات است!!!
زندگی کردم گفتند: پوچ است!!!
حالا نمیخندم, گریه نمیکنم, عبادت نمیکنم , زندگی نمیکنم !!!!
میگویند:
نوشته شده توسط یه عاشق... در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 19:5 موضوع | لینک ثابت
خدایاpassword و username تو چیه؟
خدایا password تو چیه؟ خدایا username تو چیه؟
کارت تو رو از کجا میشه خرید؟ همون کارتی که میگن نه 3 ساعته... نه 6 ساعته... نه24ساعته؟.
همون کارتی که اگرconueet بشی دیگه تا ابد وصلی و به هر کجا هم که بخوای بری معطلی نداره...؟
همون کارتی که هیچ کس نمیتونه فیلترش کنه!!!
همون وصل شدنی که صدای مودمش میگن قشنگترین موسیقی دنیاست ......
صدای موزیک وبلاگش زیباترین نوای هستیه....همونی که طراحی وبش زیبا ترین طراحی عالمه!
همونی که نور مانیتورش به جای این که چشم رو داغون بکنه....چشم رو شفا میده و همونی که mouse ش
با تمنای دل تو کار میکنه .... نه با دستات!!!
همون چت رومی که تو همیشه توش online ....بگو ...بگو ...کجاست؟؟؟؟
بگو کدوم مغازه ...کدوم آدم....کجا.....کارت تو رو میفروشن
من میخوام باهات چت کنم .... من میخوام کانکتت بشم....
آخه تو رو توی کدوم خیابون ...کوچه و...محله میشه پیدا کرد ....؟؟؟؟
من اون کارت رو میخوام .....
میدونم که یه روزی به خط تو وصل میشم....میدونم که یه جای توی این عالم هست که کارت تو رو
می فروشن
میدونم که همین دوربرها ....همین نزدیکی ها..
یه جایی هست که میشه کارت تو رو پیدا کرد ....و من می گرددم
اون قدر میگرددم تا پیدا کنم . شاید اون فروشگاه.....
اون قدر نردیک نزدیک باشه که حتی خودم هم این همه نزدیکی رو باور نکنم!!
شاید اون کارت فروشی اون قدر کنارم باشه.....که حتی تصورش رو هم نکنم.
و......
شاید اون کارت فروشی دل خودم باشه ..... و شاید بهای اون کارت عقلم!
امشب کارت ابدی conueet شدنم رو میخرم.
نوشته شده توسط یه عاشق... در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 9:24 موضوع | لینک ثابت
سهم زيادیست از دنيا
اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت
بمونم فقط ازت ميخوام وقتي برگشتي يه شاخه گل
روي قبرم بزاري.…………………………….......................................




تو بهترین ستاره ای تو آسمون بخت من
همیشه با تو مگذره تمام لحظه های من


نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 9:23 موضوع | لینک ثابت
خيلی سخته که آدم به دلش ياد بده نشکنه ولی من بهش ياد دادم حداقل وقتی شکست لبه تيزش دست اونيکه اونو شکسته نبره
به اسمون نگاه می کنم تو رو می بینم .... به دریا نگاه می کنم تو رو می بینم .... به دشت های سبز نگاه می کنم تو رو می بینم ... بابا برو اون طرف یه چیز بهتر ببینم
افسوس آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد.....براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
رگ قشنگه اگه برای تو باشه دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هر جور که باشی برام قشنگی
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 9:22 موضوع | لینک ثابت
خدا رو دوست دارم چون *آی دیش* همیشه روشنه
خدا رو دوست دارم چون به همه *پی ام ها* جواب میده
خدا رو دوست دارم چون حرفای آدم رو *سند توآل* نمی کنه
خدا رو دوست دارم چون هیچ کسی رو *ایگنور* نمی کنه
خدا رو دوست دارم چون ، خداست
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت
سلام تنها بهونه واسه زندگی
من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در ![]()
عشق يعني ...![]()
شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
وعشــــــــــــــــــــــــــــــــــق يعنی تو


نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 9:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY